مادرتو تنها ستاره ای هستی که در روز وشب میدرخشی ای ستاره زندگی ام،توراباتمام وجود دوستت دارم روزت مبارک فرشته ی خلقت باز در چهره خاموش خیال خنـده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بـوسه هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امیـد یاد آن پـرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال صورت شاد تورا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش توفان بود یاد آنشب که ترا دیدم و گفت دل من با دلـت افسانه عشق چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیـوانه عشق یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت رفتی و در دل من مـــاند بجای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشـک حسرتی یخ زده در خنده سرد آه اگر بـــاز بسویم آیـــی دیگر از کف ندهم آسانت ترسم این شعله سوزنده عشق آخـــــــر آتش فکند بــــرجانت فروغ فرخزاد پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالهای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک نکنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… وقتی نگاهت غمگین است قطره های پشت شیشه هم بغض میکنند نگاهت بی آواز است حتی باران هم شوقی برای بارش ندارد وقتی لبخندت ماتمکده ی چشم های بارانی ات میشود چکاوک حتی در باران هم میمیرد وقتی نگاه زیبایت بی باران است دیگر آمدن بهار هم بهانه ای میشود برای فصل ها مگر میشود غریب باران غم نگاهت را تحمل کند و آن را به تنهایی به دوش بکشد؟ وقتی صدای نگاهت دیگر مرا صدا نمیکند دیگر هیچ بهانه ای برای لبخند نگاه من نیست بگذار حداقل غم غمگینی نگاه تو را به دوش باران بکشم میدانم نمیخواهی ولی بگذار سهیم غمگینی نگاهت باشم صدای نگاهم که برای غم چشمانت میگرید پیشکش نداشتن من در دل بی انتهایت......... لحظه ها میگذرند و روزها را خاکسترمی کنند و من در گردوغبار این ثانیه ها می دوم به دنبال چه نمی دانم! هراسانم از آن که فصل ها پوست بیندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم به آنچه خواسته ام به آنچه که باید می رسیدم و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام تشنه لبم,دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم دریا میخواهم به وسعت آفاق,به وسعت دریا! سایه ها انگار حرف می زنند مردی درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ۶ سالهاش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط میاندازد. مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود. در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد. وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد میكنند؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمیتوانست سخنی بگوید، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین. و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود: دوستت دارم پدر ! روز بعد مرد خودكشی كرد! چه زیباست بخاطر تو زیستن به نام تک درخت جنگل عشق در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر میزنند، آسان نیست... خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند.... یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند. آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است. من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند.... شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود. و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند. بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز... امروز سالروز تولد وبلاگمه که با نام "اقیانوس اشک" متولد شد. یک سالگیت مبارک
ادامه مطلب


این روزها سایه من ؛ همدم تنهایی ام شده است
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

| Design By : Night Melody |



